ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
274
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) خوراك مىداد و اگر نمىآمد معمولا آرد و خرما و خورشى براى آنان مىفرستاد . براى قوم من هم آنچه لازم بود ماه به ماه مىفرستاد و از بيماران هم مواظبت مىكرد و كفن مردگان را هم مىداد و از هنگامى كه شروع به خوردن كنجاله كنجد و زيتون كردند ، مرگ در آنها افتاد و عمر شخصا مىآمد و بر جنازهء آنان نماز مىگزارد و يك بار ديدم كه بر ده جنازه با هم نماز گزارد ، و چون باران باريد و قحطى تمام شد عمر به آنان گفت از شهر برگرديد و مقيم روستا و صحرا باشيد و براى درماندگان و ناتوانان ايشان مركوب هم فراهم ساخت تا آنان به سرزمينهاى خود بروند . اسحاق بن يوسف ازرق و فضل بن دكين هر دو از زكرياء بن ابى زائدة ، از شعبى ، از عبد الله بن عمر نقل مىكند كه مىگفته است * عمر بن خطاب را ديدم دهانش را تكان مىدهد ، مضمضه مىكند . گفتم : چه شده است . گفت : ملخ بريان مىخواهم . محمد بن عبيد الله از عبيد الله بن عمر ، از نافع ، از ابن عمر نقل مىكند كه مىگفته است * پيش عمر صحبت از ملخهاى ناحيهء ربذه شد . گفت : دوست مىداشتم يكى دو سبد از آن مىداشتيم و مىخورديم . محمد بن عبد الله اسدى از يونس بن ابو اسحاق ، از ابى الشعشاء ، از ابن عمر نقل مىكند * شنيدم عمر روى منبر مىگفت : دوست مىداشتم يكى دو سبد ملخ مىداشتيم و از آن مىخورديم . معن بن عيسى از مالك بن انس ، از اسحاق بن عبد الله بن ابو طلحه ، از انس بن مالك روايت مىكند كه مىگفته است * هنگامى كه عمر امير مؤمنان بود خود ديدم كه براى او يك صاع خرما ريختند و او آنها را با بيخ آن خود ، عفان بن مسلم هم همين روايت را از انس نقل مىكند . فضل بن دكين از سفيان بن عيينه ، از عاصم بن عبيد الله بن عاصم نقل مىكند * عمر دستهاى خود را با پاى پوش خود پاك مىكرد و مىگفت : دستمال خاندان عمر پاى پوش ايشان است . سعيد بن منصور از عبد العزيز بن محمد ، از محمد بن يوسف ، از سائب بن يزيد نقل مىكند كه مىگفته است * چه بسا كه نزد عمر بن خطاب شام مىخورديم و معمولا نان و گوشت مىخورد و دستهايش را با پاى پوش خود پاك مىكرد و مىگفت : اين دستمال عمر و خاندان اوست .